آی آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانیدhttp://zamaaneh.com/photography/2008/12/post_803.html خبرگزاری فرانسه، عکس نخست را اینگونه شرح داده است: «اجساد پنج خواهر، جواهر چهار ساله، دینا هشت ساله، ثمر دوازده ساله، اکرام چهارده ساله و تحریر هفده ساله در سردخانه بیمارستان کنار هم گذاشته شدهاند. به گفته امدادگران، این پنج خواهر، در حمله نیروی هوایی اسراییل به یک مسجد نزدیک خانهشان در اردوگاه آوارگان «جبلیه» در شمال نوار غزه کشته شدهاند.» آنچه نه فقط در نوار غزه، که در سرزمینهای اسراییلی هم دارد رخ میدهد، تنها افزایش آمار قربانیان نیست، بلکه فاجعهای انسانی است که جهان، دست روی دست گذاشته است تا ادامه یابد. شاید بد نباشد دست کم برای وجدان خودمان بخوانیم: آی آدم ها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید یک نفر در آب دارد میسپارد جان
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 22:36  توسط گيلگميش
|
کشتار کودکان در غزه http://zamaaneh.com/photography/2009/01/post_811.html در یازدهمین روز از حملهی اسرائیل به غزه، کشتار کودکان همچنان ادامه داشت.کودکان فلسطینی و اسرائیلی، قربانی دعواهای سیاسی سیاستمدارانی میشوند که ثابت کردهاند کمترین ارزشی برای انسانها قائل نیستند.آنها که میمیرند، خدا رحمتشان کند. اما کودکانی که از این مخمصه نجات مییابند، آنها که در کودکیشان، ترس را با تمام وجدشان تجربه میکنند، معلوم نیست در بقیه عمرشان چگونه تاوان این ترسها را خواهند داد. تنها راه براى خروج از باتلاق غزه عکیفا الدار ـ هاآرتس براى يك لحظه، جنبه اخلاقى بمباران خانههاى مسكونى را فراموش كنيم و براى يك لحظه حسابهاى سياسى، احزاب دولت اسرائيل را كه به اتفاق آرا، اين جمله را تاييد كردند و حسابهاى مخالفان دولت را كه تا 10 فوريه طرفدار اين هجوم بودند را كنار بگذاريم. بايد بگوييم كه ايهود اولمرت و سيوى ليونى و ايهود باراك توانستند به جهانيان ثابت كنند كه احمق نيستند و حتى حاييم اورون ثابت كرد كه حزب ميريتس يك حزب گياهخوار نيست؛ بلكه از گوشت انسانها هم بدش نمىآيد؛ اما در ادامه دنبال چه چيزى هستيم؟ آيا بايد تعداد زيادى از فلسطينىها و اسرائيلىها بميرند تا ما دست به آتشبس زده و معاهده آتشبس دومى را امضا كنيم؟ در هفته اول جنگ دوم لبنان، اورى ساگى ژنرال ذخیره ارتش در مصاحبه با روزنامه هاآرتس هشدار داد كه بر عكس آنچه دان حالوتس رییس ستاد ارتش فكر مىكند، نمىتوان نبرد را از طريق هوا فيصله داد. اورى ساگى پيشبينى كرد كه ممكن است مشكلاتى مانند حادثه قانا در جنگ سال 1996 پيش بيايد. رييس امان، مؤسسه تحقيقاتى ارتش نيز در ژوئيه 2006، هشدار داد استمرار جنگ باعث مىشود جهانيان فراموش كنند كه حزبالله حمله را آغاز كرد و دست به ربودن سربازان اسرائيلى زد و آنچه كه در ذهن آنها باقى مىماند اين است كه اسرائيل شهروندان كشور مجاور خود را مورد حمله قرار داده است و بايد اعتراف كرد كه حادثه قانا در سال 2006 باعث اعمال فشار بينالمللى بسيارى به اسرائيل شد و توانست سرنوشت جنگ را تحت تأثير قرار بدهد. در اين راستا جمعيت انبوه موجود در غزه، اجازه نمىدهد كه عمل جراحى زيبايى براى مدت زيادى ادامه يابد بدون اينكه به شهروندان غير نظامى آسيب نرساند. بدون شك صحنههاى دلخراش غزه باعث مىشود كه جهانيان شليك موشكهاى قسام را فراموش كنند. در حقيقت تلفات بالاى فلسطينىها باعث شده كه اسرائيل دوباره نقش جالوت و نه تالوت را ايفا كند. ساگى يكى از اندك ژنرالهاى صلحطلبى بود كه نسبت به جنگ دوم لبنان انتقاداتى داشتند. وى پيشنهاد كرد كه دست به راهكارهاى سياسى بزنند كه همراه با توافقهاى طولانى مدت باشد كه به سوريه نيز گسترش يابد. ساگى امروز يكى از مشاوران اساسى گابى اشكنازى بوده و مجبور است كه ساكت بنشيند. البته گفته مىشود كه وى در جلسات خصوصى خود، موضوع حمله به غزه را نپسنديده و طرح ليونى را براى سرنگونى حماس رد كرده ولى بدون شك اگر موفق نشوند اين امر به يك فاجعه منتهى خواهد شد. توقع داشتيم كه جنگ دوم لبنان، اين درس عبرت را براى آنها به ارمغان گذاشته باشد كه نه تانكها و نه هواپيماهاى اسرائيلى قادر هستند يك نظام عربى را تغيير بدهند و تنها راه براى طرد حماس از غزه اين است كه ارتش اسرائيل وارد غزه شود و سلطه نظامى و ادارى خود را در آنجا برپا دارد. در نهايت بايد كسى مسئوليت سرنوشت يك ميليون و نيم شهروند غزه را تحمل كند. بدون شك سلطه فلسطينى حاضر نيست بعد از عمليات اسرائيل جايگزين اسرائيلىها بشود و حتى اگر در غزه سلطه فلسطينى جايگزين حماس شود، نمىتواند مانع شليك موشك بشود. حال كه سياستمداران، عرض اندام كردند و تحليلگران نيز خشم و نفرت خود را خالى كرده و ملت اسرائيل كرامت خود را بازيافت، بايد به دنبال راهحلى براى خروج از غزه بود و به هيچ وجه نبايد به فكر راهحلى براى ورود به غزه باشيم. بدون شك هيچ راه حلى براى خروج از اين بحران جز معاهده آتشبس فورى با حماس وجود ندارد، معاهدهاى كه ما قبل از ديگران به آن پايبند باشيم و محاصره را برچيده تا نگرانىهاى كشورهایى ماند تركيه را نيز برطرف كنيم. شايد نياز باشد كه به جاى خانواده شاليت، ساير خانوادههاى فلسطينى نيز فرزندان اسيرشان را در آغوش بگيرند، زيرا ملت اسرائيل كه براى سياستمداران مسئول اين بمبارانها شادمانى مىكنند، خواهان بازگشت گلعاد شاليت به خانه نيز هستند.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 17:52  توسط گيلگميش
|
باز هم غزه
http://zamaaneh.com/jahed/2009/01/post_339.html کاتيوشا، شعری برای مردم غزهشون اوبراين/ ترجمه: پرويز جاهددر حملات هوايی نيروهای اسرائيلی به نوار غزه، بيش از ۴۰۰ فلسطينی کشته و نزديک به دو هزار نفر زخمی شدهاند که بيشتر آنها زنان و کودکان بیگناه بودهاند. شون اوبراين، شاعر برجسته انگليسی در واکنش به اين حملات بیرحمانه اسرائيل به غزه و کشتار مردم بیدفاع فلسطينی، شعری سروده است با نام کاتيوشا که در شماره امروز روزنامه گاردين منتشر شده است. وی گفته است که عنوان اين شعر برگرفته از نام موشکهای کاتيوشاست که وی در روزهای تعطيل آخر سال از تلويزيون شاهد شليک آنها بوده است: «من عنوان اين شعر را از نام يک موشک روسی گرفته ام که در واقع به معنی کودک خردسال در زبان روسی است. اين شعر هم يک دعا و هم يک لالايی است.» اوبراين درباره سرودن اين شعر گفته است: «به نظر میرسد در اين لحظه از سال، يک تناقض لاينحل بين پيشامدها و در مورد آنچه دارد اتفاق میافتد، وجود دارد... من پشت ميزم نشسته بودم و ايده اين شعر به ذهنم رسيد. شعر مثل هر چيز ديگر در اين جهان زندگی میکند و سعیاش بر آن است که رويدادها را قابل فهم سازد، از جمله ستيزها و کشمکشها را. اين شعر يک پيام نيست، بلکه بازتاب وحشت مهيبی است که در حال روی دادن است.» وی در باره درگيریهای اخير در منطقه غزه میگويد: «نخوت همراه با خشم عميق و ريشهدار در اين کشمکش، اجازه نمیدهد که دخالت بينالمللی تاثيرگذار باشد.» کاتيوشا پنیک: قابل توجه روشنفکرانی که نا احساساتی نارقیقه و نا آبکی و نا سانتیمانتال هستند! شون اوبراين، شاعر برجسته انگليسی که امروز مرثیه سر می دهد دقیقا مثل شما صدا و سیما ندارد ولی هنوز یک چیز دارد .....
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 15:39  توسط گيلگميش
|
غزه
به کسی که پرچم کشورش را در چمدانش گذاشته و از فرودگاهی به فرود گاهی آواره است به کسی که در کتابخانه های عمومی اروپا خوابیده است بر روی نقشه جهان در حالی که اشکهایش از قاره ای به قاره به مردمی که پایمالشان می کنند اما نمی توانند انکارشان کنند . به دخترکان آوار و مشق های نا تمام .
بوی باروت ، بوی سیب ، طعم شکستن صدا اگه تلخه اگه شیرین ، دیگه دور آخره آخرین سنگُ به شیشه های دنیا می زنیم گریه می کنیم که روشن شه چراغ خنده ها نازنین گریه نکن ، فردا که آفتاب بزنه عبدالجبار کاکایی
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 14:10  توسط گيلگميش
|
سراینده ی حماسه از همان نخستین سطرها اعلام می کند که می خواهد به تفصیل سرودی پهلوانی ساز کند و پیشاپیش از پاره یی کارهای نمایان ِ او که تارهای حکایت را می بافد به اشاره یادی می کند . اگر بپذیریم که لوح دوازدهم به طور قطع بعدها به منظومه افزوده شده تا حدودی قبول می توان کرد که لوح یازدهم با تکرار سطور ابتدای حماسه به پایان رسد . وحدت موضوع وحدت عناصر روان شناختی نیز هست . گیل گمش در طول تمام حوادثی که به وجود می آورد یا با آن ها درگیر می شود با تحرک ِ عمیق و روحیه ی مقاومی دست به عمل می زند که مطلقا در منابع سومری ِ افسانه وجود ندارد و اصولا حکمت ِ بالغه ی آن نیز یکسره متفاوت است . یعنی مساله ی شـَرّ و برداشت ِ از مفهوم گناه و درک مرگ نیز کاملا به صورت های دیگر مطرح می شود . شاعر موجودی از نژاد سامی است که منابع را در کمال آزادی مورد استفاده قرار می دهد . پاره یی چیزها را می گیرد پاره یی را کنار می گذارد و بعد برای غنا بخشیدن به تارهای حماسه بر اساس طرحی که برای پیش برد اندیشه ی خود ریخته است عناصر انتخابی اش را گرد می آورد . ما می دانیم اَکَدی شدن ِ این اثر دقیقا درچه تاریخی صورت گرفته همین قدر مطمئن ایم که اگر نه به دفعات ِ بیش تر ، دست ِ کم در دو مرحله انجام پذیرفته زیرا حماسه تا به دست ما برسد به وضوح مراحلی از شکوفایی را طی می کند . نسخه های بابلی ِ کهنی که در دست ما است و حتا نسخ مربوط به اواسط هزاره ی دوم ، مثلا نسخه های هیتی ، وقتی پاره هایی از روایت نینوایی آن مورد مقایسه قرار بگیرد اختلافات اساسی عناصر قصه و احساسات شخصیت داستانی را صریح تر روشن می کند و شعر در قیاس با دوره ی آشور بانی پال به وجه عام تری تَرو تازه گی و خودجوشی به هم می رساند . درست برعکس ، متنهای متاخر تر ِ آشوری و نسخه های عصر بابلی نو به نحوی دقیق تر و غالبا به شکل کلمه به کلمه به پاره یی از بندهای متن نینوایی ِ حماسه پاسخ می دهد . بدین ترتیب احتمال می توان داد که آغاز ابداع آشوری حماسه زمانی است که اسناد و مدارک بغازکوی (در قسمت مرکزی ترکیه ی آسیا در حدود 150 کیلومتری آنکارا) و کتابخانه تِگ لَت فَلَه سَر اول پادشاه آشور در اواخر قرن 12 پیش از میلاد که از دریاچه ی وان تا دریای مدیترانه را متصرف بود به دست می آید . به عبارت دیگر ، این تاریخ در اواسط نیمه ی آخر هزاره ی دوم پیش از میلاد است . قراین آن قدر واضح است که امروز عصر سه قرنی واقع در میان سال های 1350 و 1050 ق م در تاریخ بین النهرین از نظر ادبی به مثابه دوره ی باروری شناسایی شده است . بدون شک این عصر نباید از لحاظ غنای خلاقیت با عصر طلایی تفکر بابلی مقایسه شود که چندین قرن پیش از آن ، ضمن تاثیرات دیگر ، حماسه ی گیل گمش را فکر دیگر داد و طرح دیگر افکند . اختلافات و امتیازات متقابل این دو روایت هر چه باشد ، ما ، هم در این و هم در آن ، مایه های عظیم انسانی یی می یابیم که بدین اثر طنین عمیقی از تعهد می بخشد .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 16:33  توسط گيلگميش
|
زنده گی زنده گی و این بزرگترین مرگ بر هوموفوبیاست. هم سرشت
این مقاله از شماره ۴۵ نشریه چراغ مهر ۸۷ برگرفته شده است: معتبرترین شاعر ادبیات همجنسگرایی ایران امروز، هم سرشت، وقتی شروع به انتشار اشعار خود در فضای وبلاگ کرد، همزمان به خاطر صدای پرقدرت و اطمینان بخشی که به جامعه ی دگرباشی بخشید، نقش پیشرو فکری را نیز ، به دوش گرفت. در شرایطی که جامعه ی دگرباشی از حقوق مدنی و شرکت در امور اجتماع بی بهره است، و مرد همجنسگرا با نام و هویت خود در اجتماع ظاهر نمی شود، هم سرشت با چهره ی شخصیتی قوی و مدعی ظاهر شد و سیستم را به جرم انکار حقوق انسانی خود محکوم کرد. با نگاهی تحقیرآمیز و از بالا، سر سیستم داد کشید و مسخره اش کرد، هرگز التماس نکرد. رفتار تمسخرآمیز او در برابر ذهن تبعیض گر دگرجنسگرایان ، برای آن بخش از وبلاگ نویسی ی دگرباشی که احساس می کرد قربانی فرهنگ حاکم و نیاز شدید خود به بازگویی درد و اندوهی که از آن فرهنگ به زندگی اش ریخته، شده ، تأثیر شفا بخش داشت. دردی که وبلاگ نویسی ی دگرباش احساس می کرد، واقعی بود. واقعی تر از کاریزمای هم سرشت در شعر، اما همان درد زمانی که گزینه ی پیشنهادی هم سرشت مطرح شد، یعنی از موضع قدرت گوش فرهنگ را گرفتن و پیچاندن، کمرنگ شد. توان آن یافته شد که در سطح وبلاگ ها، با اعتماد به نفس، خود را گی ببینی: همجنسگرام من، آی استریت ها؛ و توان دوست داشتن خود و عشق به خود یافت شد، و این شد که بازی دست عوض کرد؛ وبلاگ نویسی گی دیگر قربانی فرهنگ دگرجنسگرا نبود، بلکه منتقد جامعه ای شده بود که آنقدر با هوش نیست تا راه را برای عدالت اجتماعی باز کند. در شعرش، هم سرشت، انگار تاروپود فرهنگ را هدف گرفته باشد، کلمه را درست از سر غضروفها قطع می کند و دو پاره و سه پاره هر جا که ممکن باشد یک کلمه را تبدیل به کلمه های تازه می کند. کلمه را به تکه های متعدد تقسیم می کند و از دل یک کلمه یک گی بیرون می کشد. هر چند این همان گی ای که در زبان انگلیسی زندگی می کند نیست، اما با قطعه قطعه کردن کلمه ی فارسی و متمایز کردن گی آن، (زندگی/ زنده گی) اینگونه به نظر می آید که همجنسگرایی پنهان در کلمه/شخص را بیرون کشیده و در معرض دید می گذارد. آثار هم سرشت، از اسفند 1384 در وبلاگ و نیز به صورت کتاب الکترونیکی از 1386، هر دو با نام آخرین بازمانده از نسلِ ... هم سرشت، در دسترس مخاطب است. هم سرشت قرار را بر این گذاشته که هرگز هرگز از هیچ چیزی به غیر از همجنسگرایی در چارچوب فرهنگ ایرانی ننویسد. شعر هم سرشت، در صحنه ی شعر فارسی امروز به دلیل برهنه کردن حقیقت، حقیقتی که هنوز برای جامعه ی ادبی دگرجنسگرای ایرانی ناشناس است، هم به لحاظ ابعاد این حقیقت گویی و هم به خاطر شیوه ی این حقیقت گویی، بی همانند است. اما تمام ویژگی شعر هم سرشت حقیقت گویی نیست. دانش عمیق او از زبان فارسی به طور کل، و قابلیت کمیاب او برای حکومت بر این زبان و ورز دادن کلمه و تغییر مکان کلمه در عبارت و تبدیل عبارت به خلاف سنت رایج، با توانایی او برای به زبان کشاندن حقیقت هولناک، با وجود مخاطرات، به شعر او چیزی شبیه خاصیت رستاخیز خورانده است. تعصب شدید برای خلق موجود بی نقص، ویژگی هم سرشت است. غیرممکن است کسی خیال ویرایش کار او را به خود راه بدهد، این شعر به شکل وحشتناکی دقیق و در جای خود است. صدای خشن این شعر، به خاطر فرهیختگی عمیق شعر و دانش شاعر در بکارگیری ابزار خشونت، از اندازه بیرون که می رود، از اندازه بیرون به نظر نمی آید؛ در هیچ جمله ای کنترل این ابزار به دست خشونت نیفتاده است، همیشه در دست شعر مانده است. همه ی شعرها موسیقی درونی تلخ و اندوهگین دارند، شاید به خاطر فضای سکونت شان . در ترجمه ی، حق شعرها را ادا شده، شیوه ی هم سرشت به آسانی به زبانی غیر از زبان خود او منتقل نمی شود. برای ترجمه ی کاملتری از این شعرها لازم است مترجم به همان اندازه که شاعر درک عمیق از زبان خود دارد، به زبان مقصد، قادر باشد و در کنترل زبان، به همان بی شرمی که هم سرشت دست درازی به زبان می کند تا شعر ساخته شود، دستش باز باشد.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 10:50  توسط گيلگميش
|
گیل گمش از لحاظ تاریخی پنجمین پادشاه از نخستین سلسله ی سلطنتی سومر است که پس از توفان نوح در یک دوره ی 125 ساله بر سومریان حکم می راند . اما این پادشاه فرا واقعی که در آغاز دومین هزاره گرد پایتخت اش حصار می کشد ظاهرا باید شاهی افسانه یی باشد . افسانه یی ترین شدن او در عشق افسانه ای او به همجنس خود – خدا انسان خود – انکیدو است . گیرم یک سند مشخص در دست است که نشان می دهد آنچه او در معبد نیپ پورNippur انجام داده واقعیتی تاریخی است و در این صورت محتمل است که شاه گیل گمش در بیست وهشت قرن پیش از میلاد حقیقتا در اوروک نقش مهمی ایفا کرده باشد و بلافاصله پس از مرگ اش برگرد شخصیت او افسانه یی به هم بافته باشند ولی افسانه ی عشق او به همجنس اش نه از روی بافته شدن افسانه های وهم آفرین بر گرد شخصیت های حجیم الجثه ی تاریخی که بر مبنای بزرگی تحول آفرین عشق او در انکیدو و تغییر روح او از انسان حیوان به انسان فرشته است . افسانه ی عشق گیل گمش به همجنس خود انکیدو از نوع بافته های وهم آلود تاریخ نیست از نوع بافته های فهم آفرید مردمی است که معجزه گری عشق را آفریده اند در افکار زیستن خود گرچه در اعمال و افکار گیل گمش قبل از ظهور عشق به انکیدو افسانه های معمول بافته گردیده هم چنان که در مورد سارگون اکدی و اسکند مقدونی چنین شده است . آیا افسانه های عامیانه اسکندرنامه ها با وقایع تاریخی زمان او کم ترین ارتباطی به هم می رساند ؟ سنت نقل سینه به سینه ی حوادث غلو آمیز تاریخی معمولا سفرنامه ی بی راهه ی آن ها را به پرت آبادهای اسطوره می کشاند . از آغاز دومین هزاره پیش از میلاد اشعار گرته برداری شده ی بسیاری به دست ما رسیده که بی گمان ملغمه یی از آثار سومری اواخر هزاره ی سوم است . هر یک از آن اشعار به بخشی از زنده گی قهرمانان پرداخته که هنوز مستقل مانده در هم تنیده نشده یا در جاهای خود قرار نگرفته است اما به هر تقدیر ، سبک نگارش و سیاق تفکر مذهبی آن ها به طرز غیر قابل انکاری سومری است . یکی از آن ها نبرد گیل گمش و اکه – شاه کیش _ را حکایت می کند دیگری از تاخت و تاز او به جنگل سدر و در آویختن اش با نگهبان آن خوم ببه ی عفریت و سومی به ستایش از مبارزه ی قهرمانا با نرگاو آسمانی می پردازد که الاهه این ننه برای کشتن او به زمین گسیل کرد چرا که امتیازات پیشنهادی او را نپذیرفته بود و چهارمی مایه های دوگانه ی جست و جوی حیات جاوید و مرگ پهلوان را شاخ و برگ می دهد که در واقع روشن نیست مربوط به خود گیل گمش است یا مربوط به عشق همجنس او انکیدو . هر چند که در قطعه ی دیگری سایه ی انکیدو را می بینیم که بر گیل گمش آشکار شده است تا روزگار غم بار مرده گان و جهان زیرین را برای او حکایت کند . نقل داستان توفان بزرگ در روایت سومری منظومه جایی ندارد ، در واقع این روایت نه به شخص گیل گمش می پردازد نه به زمان او . اما بعدها شاعران اکدی برای بافت حماسه شان از آن بهره می گیرند و با واداشتن اوته – نه پیش تیم به نقل سرگذشت خود برای گیل گمش ( که به نیت آگاهی از راز حیات جاوید به نزد او می رود ) برای یکی دیگر از سرودهای خویش دست مایه ی تازه یی حاصل می کنند . رشته ی کهن حماسه ی اکدی از این جا آغاز می شود و با جدا شدن از سرچشمه های سومری و گرد آوردن بخش های پراکنده ی زنده گی پهلوانی گیل گمش و عشق افسانه ای او به همجنس خود انکیدو حماسه ای منحصر به فرد به وجود می آورد .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:4  توسط گيلگميش
|
منطقه بین النهرین ،Mesopotamie از هزاره ی ششم تا هزاره ی اول ِ پیش از میلاد مهم ترین مرکز ِ تمدن بشری بود و پهلوان نامه ی گیل گمش به طور ِ دقیق بزرگ ترین یادگار مکتوب آن دوران است . هر چند این حماسه به تمامیت و کمال ِ آثار کوتاه تر آن عهد نیست ، به دلیل زبان فخیم و غنای مایه ها و درخششی که در سرتاسر دنیای متمدن عصر خود یافت شایسته گی آن را دارد که به مثابه گویاترین نماینده ی تعهد انسانی – اجتماعی ِ شاعر یا شاعران گذرگاهی از تاریخ مورد بررسی قرار بگیرد . باید توجه داشت که پهلوان نامه ی گیل گمش در حقیقت نه محصول نقطه ی جغرافیایی ویژه یی از آن منطقه است نه دستاورد زمان مشخصی از شروع آن دوران پنج هزار ساله و نه حتا یادگار ملتی واحد . این ، منتجه ی اسطوره یی سومری ست که در مدتی بیش از هزار سال به یک سان در قلمرو آشوریان و بابلیان به شکوفه نشسته مرزها را از همه سویی در نوشته بی رنگ در قلمرو گسترده یی از فلسطین تا قلب آناتولی و دربار پادشاهان هیتی مورد ترجمه یا گرته برداری قرار گرفته است . کامل ترین آن که به ما رسیده متنی است که بر الواحی از خشت نگاشته آن گاه در کوره پخته اند . این مجموعه شامل دوازده لوح است ، هر لوح مشتمل بر شش ستون پله وار به صورت شعر ، که ضمن کاوش در بقایای کتابخانه ی آشور بانی پال پادشاه آشور به دست آمد . هر یک از این دوازده لوح یا دوازده سرود شامل شش ستون است در سیصد سطر شعر ، مگر آخرین لوح آن که آشکارا الحاقی و به و ضوح از یازده لوح قبلی کوتاه تر است . این حماسه ی بلند در مجموع سه هزار و چهارصد و شصت سطری ، ماجرای زنده گی گیل گمش را شرح می دهد که یکی از قدیمی ترین پادشاهان اوروک بود و به خاطر کارخای نمایان و اعمال مخاطره آمیزش شهرت بسیار یافت . طبیعی است که صورت اقدامات تاریخی و واقعی این چنین چهره ها در طول زمان کنار نهاده می شود و شکل افسانه به خود می گیرد . مگر پور سینای خود ما که در نیمه ی دوم قرن سوم هجری زیست و افکار و آثارش نیز پیش روی ماست در هاله یی از ده ها قصه و افسانه عامیانه پیچیده نشده ؟
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 9:16  توسط گيلگميش
|
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 19:50  توسط گيلگميش
|
برای هم سرشت که بماند عبدالواحد بن علوان گوید : جوانی با جنید اندر صحبت بود هر گاه که چیزی بشنیدی از ذکر بانگ کردی . روزی جنید گفت : اگر نیز چنین کنی صحبت من بر توحرام گردد . پس از آن چون چیزی شنیدی صبر می کردی و تغیر در وی همی آمدی و از بن هر موی قطره ای آب دویدی ، روزی چنین برخواند بانگی کرد و بمرد . در زمان بودن هم سرشت گفتن از او حکایت جنید بود و جوانک . در زمان نبودن اش افسوس که جز بانگی و مرگی نمی پاید . با امید به ماندن هم سرشت این سطور رقم می خورد و آن مویه بر رفتن و ضجه بر بازگشت نیست که نگاهی به ظهور یک پدیده ی نو در عرصه خوانش شعر همجنسگرایانه است . در فیلولوژی یا زبانشناسیِ تاریخی و درون هر زبان مفهومی مستقر است كه از ارتباط مشخص زبان و جهان در قالب و بیان سخن می گوید . نفوذ نرم و ساختار ناپریش به درون این رابطه و به نوعی دگرگون سازی آن در مفاهیمی قابل درك از یک طرف نیاز به شجاعت دارد و از طرف دیگر نیازمند توانایی است گذشته از این که نفوذ در این درونی بودن رابطه ی زبانی بدون توجه به ساختار به هم تنیده ی آن بی انبان از بدایع و صنایع هر نوع تلاشی را ناکام و بی استقبال می کند . با بررسی نوشتار و اشعار هم سرشت متوجه می گردیم او با حضور خود حرکتی درون رونده و پیشرو در گویشی جدید را آفرید ، در اینجا منظور نگارنده از درون رونده گی نفوذ به جای مناسبی از ساختار ادبیات و ماندگار شدن و عدم طرد و بیرون پرت شدن از آن می باشد چه هر نوع نفوذی به ادبیات با موفقیت و ماندگاری و تاثیر گذاری همراه نمی شود . وقتی چنین جایگیری انجام شد این واقعیت برای خوانندگان نمایان می شود که جامعه ی همجنسگرایان نیز می توانند همچون بدیل های دگرجنسگرای خود موجد و مولد روشهایی برای بازآفرینی راههایی نو در نفوذ به دنیای ادبیات باشند . گر چه پدیده ی هم سرشت در نوشتار پویی همجنسگرایان پدیده ای نو و به تعبیری موسس است اما این حقیقت را نباید به فراموشی سپرد که پیشینه ی این نوع نوشتار در ادبیات معاصر غیر همجنسگرایانه به اواخر دهه ی هفتاد و اوایل دهه ی هشتاد باز می گردد . دیر پیدایی این پدیده در بین همجنسگرایان در نگاهی ساده انگارانه و سطحی ممکن است تعبیر به کم عمقی این ادبیات باشد ولی حقیقت قابل اتکا و اعتنا در این میان به سرکوب مداوم ادبیات همجنسگرایانه و جلوگیری از رشد آن باز می گردد . ادبیات همجنسگرایانه در پسامد هویت خود درگیر گفتن برای بودن بوده و این موقعیت کمتر عرصه را برای آزمودن میدان های جدیدتر و متنوع تر فراهم می آورده . با این توضیح مشخص می گردد پیر پیدایی گویش اینگونه ای در دگرجنسگرایان و نو پیدایی آن در همجنسگرایان معلول شرایط نابرابر و ظالمانه ی مسلط بر ارتباطات اجتماعی و توحش حاکم در جلوگیری از نفس گرفتن ادبیات همجنسگرایی بوده است . در شرایط بالا گفته هم سرشت در اسفند سال هشتاد و چهار قدم به عرصه وبلاگ نویسان نهاد ( برای نگارنده ی این سطور مکشوف نیست هم سرشت قبل از راه اندازی وبلاگ چنین اشعاری می سروده است یا نه ) . از همان اولین شعر خود نشانه هایی از یک گویش جدید را به روی نظم ادیبانه ی اشعار همجنسگرایان پاشید و با اشعار بعدی خود روز به روز بر هویت سازی و شناسنامه آفرینی این گویش سهل و ممتنع افزود با دقت در بین اشعار هم سرشت و تأویلِهایِ بدیع او و سپس تحلیلِ دادههایِ این بررسی با نگرشی هرمنوتیکی می توان به کانونِ فرهنگ و گویش رندانه و شاعرانه ی هم سرشت راه برد. و این راهبرد نه برای اسطوره سازی از کسی و چیزی است . چه سرِ آن نیست که به اسطوره سازی از هم سرشت نشست چون او نیز یکی بود مثل همه ... فقط با این تفاوت که در روش یک همه سازی گفتاری آفرید و همانگونه که پیشتر گفتیم سبکی از نوشتار را که در ادبیات معاصر بالغ بود اما در ادبیات همجنسگرایانه زاده نشده بود آفرید و به ادبیات همجنسگرایی اهدا کرد گرچه هم سرشت با خلق يك سيستمِ كوتهنويسى (abbreviation) روشی نو و كارامد را آفرید ولی باید با افتخار این حقیقت را نیز بیان داشت به دلیل رشد کمی و کیفی این سبک اینگونه نیست که هم سرشت همچون يک "متن" (text)، و دیگران بعنوان زيرمتنِ(context) مانده باشند هم اکنون با حضور یا بدون حضورهم سرشت این گونه گویی از شعر برای خود افراد و نویسندگان مستعدی را دارد . با ريختشناسی (morphology) مدل هم سرشت گویی در بین وبلاگ نویسان باید به این نکته نیز صریحا تاکید داشت تاثیر فوق هیچ نقشی در محتوای درون دادهای ذهنی و روحی نگارنده گان اشعار نداشته و آنها هر یک داشته های خود را به خواننده ارائه کرده اند . نگاهی به تاثیرهم سرشت بر وبلاگ ها و نوشته های بعد از او این حقیقت را نمایان می کند که شعر قبل از هم سرشت با شعر بعد از هم سرشت تفاوت های فقط ساختاری و نه محتوایی یافت به دیگر سخن تاثیر هم سرشت بر وبلاگ نویسان تاثیری شکلی در میزان و نوع بیان کلمات صرفنظر از محتوا و ارائه ی یک فرم و قالب جدید برای بیان اشعار بوده است . جدای از گروهی که از روی علاقمندی اشعاری مشابه او سرودند و مورد استقبال نیز قرار گرفتند ظهور و بروز کوتاه و موجز گویانی همچون پسر قبیله . آدم آهنی و ... نیز اگر چه به تقلید و تاسی از هم سرشت نبود ولی بی تاثیر از اقبال عمومی از آثار هم سرشت نبوده است . نکته ی مهم دیگری که جدای از سبک و روش در بررسی محتوای اشعار هم سرشت قابل بررسی است این موضوع می باشد که او از همجنسگرایی به عنوان یک ابژه برای گفتن و زیاد گفتن استفاده نمی کند حتی ناله مندی ها و ناسزاگویی های او از جنس ناله مندی و ناسزاگویی صرف همجنسگرایانه که متاسفانه در ادبیات غالب همجنسگرایی با تاثر و تلخی و رخوت و گریز همراه است نمی باشد بلکه گفتار او همزاد با نوعی ستیز و در هم زننده گی است . همین ستیزنده گی به نوعی در جلو برندگی ادبیات هم سرشت او را یاری می دهد و این آن شناسه ای است که غیر از ارزش های بدیع گویی و بکر گویی هم سرشت را برای ما هم سرشت می کند و به او و اشعارش جذابیتی جادويی و توحشی بکر می بخشد، هم هنرِ شاعری او و رفتارِ زبانی او و هم آن ساختارِ معنايی پيچيده و پر از رمز و اشاره که امکانِ هر نوع لذت و شورش و حتی تفسيرهای ناهمساز و متفاوت را به خواننده می دهد ما را بسوی خود جلب می کند . تفسیرهای نا همساز و تلذذ ناهمگن از اشعار هم سرشت که در خواندن اشعار او برای هر خواننده ای با هر گرایشی ایجاد می گردد محصول قالب ناگیری رفتار و از سویی بازیگوشی ها و شگردهای شاعرانه ی اوست . بازیگوشی او بیشتر در شناور شدن افعال در جای غیر خود نمایان تر می شود مانند شاهکار بازیگوشانه ی « هنوز ده سالم نشده بود که / تارکوفسکی / پاراجانف / تروفو/ وایدا / همه / کرده بودند مرا» منصفانه باید گفت تا قبل از نوشتار اینگونه از او کسی به قلمروی چنین گویشی نرفته بود و جای خوشوقتی است که بگوییم این بازی گوشی شاعرانه که باید آن را به نام ادبیات همجنسگرایان ثبت کرد حتی در شعر معاصر پیشرو دگرجنسگرایان نیز کشف نشده بود . در مورد شگردهای شاعرانه نیز او با ساختن مصدرهای من در آوردی ولی شیرین و یا ترکیب آفرینی های بدیع و کم شنیده یا ناشنیده همانند چپانگاه . جا کس . و یا حتی تفکیک ها و ترکیب های بسیار ساده ولی نو آورانه در نوشتار کلمات همانند زنده گی . هی ات . مخ اب رات . تن دیس . به چالش کشیدن گفتار و نوشتار نوعی عقیم گذاری تمام قواعد پیش از این برای تولد پس از این است از گود خارج کردن و رها کردن کلمات کهنه برای جاباز کردن کلمات لحظه زاده بهمین دلیل نوشتار هم سرشتی جهت های روایی را متحول می کند و حالتی از تعلیق را بر اتفاق تحمیل می کند و در عین حال خواننده را در تعلیق روایت و ضد روایت شعر و ضد شعر سرگردان و در خلاء نگه می دارد و جاذبه ی این خلاء خواننده را هر چه بیشتر بطرف هم سرشت سوق می دهد . از دیگر امتیازات شعر هم سرشت معنا محوری اشعار او می باشد معنا محوری اشعار هم سرشت علیرغم آنارشی تعمدی کلمات و حروف و هجاها و املاها در جهانی مملو از تضاد هم سرشت ساخته خود را با پر رنگی هر چه نمایان تر نشان می دهد تکلیف این موضوع در اشعار مستقیم او روشن است و بلکه در عاشقانه ترین اشعار او نیز نمی توان آرایه و نشانه ای از معنا محوری نیافت و به صرف یک ضجه ی عاشقانه یا وصفی از فقط یک رابطه محدود ماند . معنا محور نبودن ضعف عمده ای در اشعار شعرای دگر جنسگر و همجنسگرا می باشد و هم سرشت حداقل تاکنون ثابت نموده است از این ضعف دوری گزیده . چنانچه می بینیم حتی درشت گویی های هم سرشت کلمات معاشقه ی معمولی با جهان یا در جهان یا بر جهان نیست و در این بین البته خلاقیت منفرد او به یاری اش می شتافت تا درشت گویی هایش صرف یک ناله ی فروکاستانه هم نباشد . جدای از تعاریف فوق عیب مهمی که از دید زبان شناسانه یا مفهموم لغزانه بر اشعار هم سرشت وارد است این می باشد که هم سرشت خود را و شعر خود را به شکلی سرباز گونه درگیرموضوعات همجنسگرایانه می کند و در مواردی آنچنان این حل شده گی در بیان مفاهیم همجنسگرایانه نمود می یابد که گویا او آمده است اطلاعیه ای را با صدای بلند بخواند و برود . در راستای همین آسیب رسانی به خود هم سرشت در فرازهایی که بیش از اشاره به سراغ کشف کوتاه گفته هایش برای خواننده می رود ناموفق و هزینه شده باز می گردد این ریختن از خود برای افزودن به گفتار همجنسگرایانه ممکن است بخشی از شخصیت فراخیالی یا فرا بی خیالی هم سرشت باشد ولی خواننده ی وفادار او را می رنجاند .و همانطور که پیشتر گفتیم هم سرشت گر چه در نوشته هایش از همجنسگرایی بعنوان یک ابژه برای پیش برندگی اشعارش استفاده نمی کند مع الاسف باید بگوییم او اشعارش را فدای پیش برندگی همجنسگرایی می کند . و خود را گرفتار نوعی افت در خلق شعر می کند . هر وقت بسوی گفتن از همجنسگرایی می رود با سرعت پرشتابی سقوط می کند و شدت سقوط در این گاه آنچنان سرسام آور است که خواننده شک می کند شاید این نیز نوعی هم سرشت گری است و نمی تواند دست او را بخواند که این نیز هم . با تمام توضیحات پیش گفته و حتی با توجه به انتقاد آخر آمده باید تاکید کرد اگر گفتن این جمله که «هم سرشت قسمت درشتی از شعر امروز همجنسگرایی را به اشغال خود در آورد » او را خشمگین کند ولی بی شک گفتن اینکه «هم سرشت آغازگر گویش جدیدی از شعر همجنسگرایی بود » واقعیتی انکار ناپذیر است که هیچ منصفی نمی تواند بر آن صحه نگذارد حتی خودش . به او بخاطر آغاز یک راه سپاس می گوییم و از او می خواهیم به راه خود ادامه دهد هم سرشت عزیز بمان تا قطعه ای از دل ما دچار خلاء نشود زیباتر از چو منی برای ماندنت هم سرشت ِ همزادت نوشته : روشنی خانه تویی، خانه بمگذار و مرو
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 20:30  توسط گيلگميش
|
گیل گمش را گفته اند کهن ترین حماسه بشری وعجیب آنکه این کهن ترین حماسه بشری کهن ترین حماسه همجنسگرایی نیز می باشد و همجنسگرایی وقتی تاریخی به دیرینه گی ِ آفرینش خود بشرازاولین تا اکنون و همیشه بوده است بی اجازه نیست که خود را در کهن ترین مکتوب باز می نمایاند با رنگ هایی به غایت تاثیر گذار و با شخصیت هایی بسیار پایدار. حماسه ی گیل گمش اگر عاشق همجنس خود انکیدو هم نبود و با عشق و آمیختگی با او به اوج تعالی نمی رسید بازهم بسیار فربه بود برای خواندن آنچنان که آنها که درکی از عشق همجنسگرایانه هم ندارند مبهوت حماسه گیل گمش و تعالی بخش او انکیدو هستند . و این حماسه ی کهن به کهن بودگی عشق به همجنس ما ، را به سرسرای خلوت گزینی دو همجنس ِ همزاد می کشاند در جای جایی که گیل گمش با انکیدو هم نفس است در نبردها در سفرها در سختی ها و خوشی ها و ناخوشی ها ما حرکت یک همسرشت را روی پوست روحمان حس می کنیم و پنج هزار سال فاصله هم نمی تواند اندکی از این حس کم کند . گویی کسی نشسته است اینجا همین بغل و در حال نگارش خاطرات روزانه ی خود و عشق اش است می نویسد و خاطرات برای پنجاه قرن پیش از این یا پنج هزار سال یا شصت هزار ماه یا دویست و چهل هزار هفته یا یک میلیون ششصد و هشتاد هزار روز یا چهل میلیون و سیصد و بیست هزار ساعت یا دو میلیارد و چهارصدو نوزده میلیون و دویست هزار دقیقه یا ... چند ثانیه پیش از این است . برای تعریف حماسه ی گیل گمش و شناختن او و همزادش ، سرانجام ِ عشق این دو و خاستگاه و جایگاه و جغرافیای آنها ، دو تعریف خواهیم داشت 1- یک تعریف ساده روایی وکوتاه و چند خطی برای به فوریت گرفتن یک آشنایی با گیل گمش و 2- یک تعریف پیچیده و بلند و چند هزار خطی برای به فراست گرفتن یک هم تباری با گیل گمش . نخست آن تعریف ساده و فوری و چند خطی : گیلگمش که آفريده ای خدا-انسان گونه دارد و واسطه ای ميان انسان و خداست؛ با ستم كاری و خودكامگی بسيار در سه هزار سال قبل از میلاد بر سرزمین اوروک (Uruk) درمنطقه ی بین النهرین فرمانروايی می كند. جان مردم اوروك از ستم او به لب می رسد، پيش خدا می روند و از او می خواهند تا موجود ديگری بيافريند تا در مقابل گیلگمش از آنان دفاع كند. خداوند می پذيرد و انسانی به نام انكيدو( Enkidu) آفريند و به زمين مي فرستد. آن دو پس از آن ديدار، ابتدا باهم می جنگند اما بعد، دست دوستی و مهر می دهند و بر آن می شوند كه ديگر هرگز از يكديگر جدا نشوند. از آن پس با هم يگانه می شوند چونان يك روح در دو جسم. كم كم گیلگمش در كنار انكيدو كه روانی آرام و شكيبا دارد، خوی ستم كارانه ی خود را ترك می كند و تصميم می گيرد با ياری وی به جنگ غول شروری به نام خوم بابا=هوم بابا ( Humbaba ) برود كه ازمدتها پيش باعث وحشت و نگرانی مردم سرزمينش شده بود. پس از پيروزی، در راه بازگشت، انكيدو بر اثر نفرين ايشتر( Ishtar) که ازحوادث جانبی داستان است، بيمار مي شود و پس از چند روز در منتهای رنج می ميرد. گیلگمش از شدت عشق به انکیدو مرگ او را باور نمی کند و تا مدتها در کنار پیکر بی جان او می ماند و هیچکس جرات گفتن واقعیت مرگ انکیدو به گیلگمش را ندارد تا اینکه کرم ها بدن انکیدو را تسخیر می کنند و گیلگمش می پذیرد که انکیدو مرده است . بعد از مرگ انكيدو نخستين رنج برگیلگمش كه اكنون ديگر خوی انسانی گرفته است، آشكار می شود: در آن دور دست ها كه زمان خود را گم كرده است، كسی است كه به ما می گويد: كوه با نخستين سنگ آغاز می شود، و انسان با نخستين رنج... ... و تاریخ انسان همجنسگرا آمیخته با این رنج مقدس مکتوب می شود . وآن تعریف پیچیده و طولانی و تبارشناسانه : در این قسمت چند مقاله از چند محقق را برایتان بازگو می کنیم و سپس دوازده لوح بازمانده از حماسه ی گیلگمش را با برگردان احمد شاملو برایتان می خوانیم . از این به بعد حماسه خوانی است همانند شاهنامه خوانی . آیا حوصله ی شاهنامه خوانی دارید؟
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 4:4  توسط گيلگميش
|
|
|